Рӯзнома зиёд, "Тоҷикистон" яктост!

شفیقه یارقین » دیباج» — افغانستان

ناز نگاه…

مرا به بال غزل های  عاشـقانه ترین
بـبر، بـه اوج  بلـندای  بیكرانـه  ترین
ســپیده زار بــیارای  بـا تلایی زر
بساط روز بگستر  به  هـر شبانه ترین
بخوان­حدیث طـراوت بگوش ­جاری آب
كه تشنه­گی رود از یاد، جـاودانه ترین
بـه گـاه جشن وصـال پرندگـان نگـاه
سـرای تـا  بسراییم  شـادمـانه ترین
نسیم باغ حضوری رسید و غنچه شوق
شگفت بر تن این شاخ بی جـوانه ترین
سپاه سنگی دیـوار اگـر عـــبور نـداد
بپر  به  شـهپر رؤیــا  سبكروانه ترین
حضور روشـن خورشـیدرا همی مانی
چو خنده میكنی ازمهر، ای یگانه ترین
میان حله شعرم، خیال و خاطره­هات
چو خواب نرم بریشم بود نهانه ترین
به حجم سبز حیاتی که رسته از تن باغ
تویی ترنم دریای پر ترانه ترین
بـه سوره سوره قرآن و آیه هاش قسم
كه هست سوره چشم تو شاعرانه ترین
***

من بی من…

بگذار به نام تو غزل سر كنم، ای دوست
بیت الغزل نام تو از بر كـنم،  ای دوست
بگذار كه من بی من از این شهر مسافـر
آیم به درت سرزده و سركنم، ای دوست
بگذار كــه از بــاده  پرشــورِ مـدامت
شور دگری در سر ساغر كنم، ای دوست
بگذار كه عشق تو  برم خـانه به خـانه
هر خانه به این نور منور كنم،  ای دوست
در سینه هر گل سحری  پرورم و بـاز
در رهگذر یـاد تو  پرپر كنم،  ای دوست
در آیـنه دیـده  محـتاج  بـه  دیــدار
تصویر تورا دیده مصور كنم،  ای دوست
در  خـانه  دل تـنگی  دیـوار  نگـنجد
هر آنچه كه دیوار بود در كنم، ای دوست

در نور سحر، برق گهر، گرمی اخـگر
صد جلوه ز تو بینم و باور كنم، ای دوست
ایـمان من و نـام  تو  پـیوند ازل  بـود
بگذار كـه  پـیوند مـكرر كنم، ای دوست

 ***

فریاد سنگستان    

نشد حاصل از این كهنه سرا جز درد سر مارا
بده حافظ ز «طرح تازه گردون» خــبر مارا
شب آید پشت شب باكوله بار درد و غم بر دوش
مگر افگنده در كـنج فرامــوشی سحر مارا؟
شدیم آواره­گـان كــوی تـنهایی و خـاموشی
مران از خویشتن جانـا، نمیخوانی اگــر مارا
دیــار مهربان حالا ز یـار مهربــان خالیست
نمود این غــربت نامهربــانی در بــدر مـارا
ز بس از آب ­و خاك­ خویش دور افتاده­ایم، آخر
چو خار خشک ­خواهد­ سوخت جان بی­ثمر مارا
ز سنگستان بی فریـــاد هم فریــاد برخیزد
بگوییم انـدكی گر زانچه بگذشته ز سر مارا
چه ­جای شكوه ازگردون كه از ابنای­ این گردون
رسد گاهی به دل زخمی و گاهی بر جگر مارا

***

ویرانی رؤیا

من­آن شمعم ­كه ­عمری ­در شرار خویش میسوزم
چــراغ لالـه ام، روی مـزار خویش میسوزم
اگرچــه هــر گلی در آتش پــایـیز میسوزد
من امــا، آن گلم كاندر بهار خویش میسوزم
چنار و كاج را نی دست و نی سنگی دهد آزار
ز بس پرحاصلم از برگ و بار خویش میسوزم
نـه همدردی، هماوایی، نه تسكینی، تسلایی
درین غربت خودم بر حال زار خویش میسوزم
تمام شكوه های مردمان از جور اغــیار است
من آن آزرده ام كز جور یار خویش میسوزم
ز بس آشفته شد خوابم درین آبـادی هجرت
ز ویــرانی رؤیــای دیــار خــویش میسوزم
***

 بیا….

رفته ­ای ازچشم­ و در ­دل ماندگار ­­استی هنوز
بــر روان  بـی قرار مــن  قــرار استی هنـوز
بركــه چشمان مـن آیینه دار روی توست
موجی و بر دوش مژگــانم سوار استی هنوز
كـاج سبزی، در زمین سینه ام  رویـیده ای
در خـــزان خــاطـرم روح بهار استی هنوز
خـوابی و دیگر نمی آیی بــه چشمان تـرم
آرزوی دیـــده شـب زنــده دار استی هنوز
چون فــروغ فجــر در یلدای شبهایم بتاب
نقـطه پایـــان هجــر و انتـظار استی هنوز

Шафиқа Ёрқин “Дайбоҷ” – Афғонистон

Шарҳ

Аввалин шуда шарҳи худро гузоред!

Leave a Reply

Ваш e-mail не будет опубликован.



arzon.tj