Рӯзнома зиёд, "Тоҷикистон" яктост!

بهناز رستمی (شهپر) – ایران

بـازی خون …

این روزها  رنج اهورارا … سرانجام !
اهریمنی های زلیخارا … سرانجام !
در آتشِ غیرت نشستم تا که شاید
بال و پرِ ققنوسِ فردارا … سرانجام !
این گوی و میدان و لب چوگان وحشی
بازی خون با قلب لیلا را … سرانجام !
خانه تکانی می کنم در خاطرات اَم
شاید که آن چشم فریبا را … سرانجام !
بی ناخدا گرداب می بارد دمادم
دست من و غوغای دریا ا … سرانجام !
آغوش آدم می چکد از آتشِ سیب
شعله زند دامان حوارا … سرانجام !
در آخرین فصل عبوراَش خانه ای که …
ایوان و عشق بی شکیبا را … سرانجام !

***

هرگز …

پیراهن عریان من تا بسترِ خاموش
درد کنی زان بدون نـــــام دقـیانوس
شب می وزد در کوله بارِ فصل تا فـردا
سر می رسد رویای ماهی های اقیانوس

کابوس هم آوازِ هر روزِ من و شعر است
یعنی که پروانه درون پیله خشکیده
سرد است اینجا آسمان آغوشِ خودرا برد
ای در هزار و یک شب » شهزاد » پوسیده

آن «ماه در من مرده» جولان می دهد یعنی

شیون کنان تا بوقِ سگ هم بستر درد است
گل می کند در عمقِ چشم اَش برکه ی بی ماه
یعنی پلنگ بیشه اَش مهمان شبگرد است

عفریته ی جادو نشسته در دل جنگل
لب بر لب زیبای خفته بوسه ای تا مرگ
اینجا حنابندان ملک بی خداوند است
افسون صد پاییز سودا زده ی بی برگ

گیسو پریشان می کنم در پای دارِ صبح
یعنی که دامن می کشم آغـاز رفتن را
من ماندم و صدها خدای تا سحر بیدار
کِل می کشد تا اسکله آواز رفتن را

بیتی که می خواند غم درد هنوز اَم کو؟
تا نیمه شب در فال فنجان زار مـی گرید
چشمی بگردان ای تمام من تمام تو
بیت الغزل در پای تو این بار می گرید

این قصه ی تکرارِ شب های خروشان است
شمعی که می سوزد نگاه آخرین اَت را
لبخند گریان من و یک خانه ی هرگز …
شعری که می خواهد حضورِ آتشین اَت را …

***

سکوت بره ها …

بی نا خدا خورشید می لرزد تنِ ساحل
بر عرشه یِ خونینِ شب هایِ قشنگی که …
تن بود و موجِ بوسه هایِ خشکِ پنهانی
بر قامت گل بدن هرمِ فشنگی که …

چینی که بی دامن شکست و ریخت در بستر
غوغای مردی بی خدا تا انتهایِ کفر
بی چشم و چشمه غسل تعمید و وضویِ مرگ
در اوجِ لرزش هـای یک … تا ابتدایِ کفر

بر عرشه می تابید نورِ خسته یِ آغوش
سر در فرازِ سینه ها لغزان تر از ماهی
در بارشِ تفتیده یِ چشم اَش غروری که …
می ریخت در پایِ عبور اَش گاه و بی گاهی

دردِ سکوتِ دارهایِ اولِ صبح است
آنچه که لایِ استخوان سینه پنهان بود
خاکسترِ آغوش نیمه سوخته تا بعد …
لب تشنه تر از غرش پیـدایِ باران بود

خورشید می خندد میان بستر عریان
تا ناخدا در خود بگیرد فال کـار اَش را
لب بر لب و تیرِ خلاص و درد بغضی که …
حک می کند بر خال خلخال اَش سوال اَش را

او می رود تا انتهای خسته یِ دیشب
پایِ عرق هایِ به خاک آغشته ی هر روز
سر می کشد خونابه ی در خود شکستن را
مردی که می بارید چون ابرِ خزان دیروز

شب می کشد بر تیغه ی خورشید جسم اَش را
ماهی که در دامان برکه سیر می گرید
سر می رسد تاریخِ عشق و قصه یِ یلدا
امشب خدای عشق هم در خویش می میرد …

Беҳноз Рустамӣ (Шаҳпар) – Эрон

-->

Шарҳ

Аввалин шуда шарҳи худро гузоред!

Leave a Reply

Ваш e-mail не будет опубликован.